تبليغاتX
محاق

در حریم حرمت میل جنونی دارم

شرح حالیست که درحال کنونی دارم

عنقریب است درون حرمت جان بدهم

کانقطاع از همه احوال برونی دارم

اشک ها از پی هم می رسد و بااین حال

بهر آرامش دل میل فزونی دارم

تا که خواهم به ضریح تو نگاهی بکنم

چه اضطرابی و چه احوال نگونی دارم

سینه را پر کنم از بوی ضریحت هیهات

بهر این درّ گران ظرف زبونی دارم

سینه ام مثل ضریح تو مشبک شده از

خاطراتی که ز میخ و در خونی دارم

گوهر هستی من داخل گوهر شادت

بَه چه احوال خوش و حال فسونی دارم

بی پناهند خلایق ز زلازل اما

جان به قربان رضا من چه ستونی دارم

حرم امام رضا، دارالزهد، ساعت 5 صبح جمعه 24 مهر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:13 توسط وحید حیدری |

کاش آتش کشف نمی شد . . .

کاش ریسمان اختراع نمی شد . . .

کاش خانه های اهل بیت در نداشت . . .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:2 توسط وحید حیدری |

به دنبال چاه می گردم

                    کسی سراغ ندارد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:36 توسط وحید حیدری |

دور حرم دویده ام

صفا و مروه دیده ام

هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود

حرم

فسقط الحسين علیه السلام عن فرسه إلى الارض على خده الايمن و هو يقول بسم الله و بالله و على ملة رسول الله ثم قام. قال الراوي و خرجت زينب من باب الفسطاط و هي تنادي وا أخاه وا سيداه وا أهل بيتاه ليت السماء أطبقت على الارض و ليت الجبال تدكدكت على السهل

 

این دلِ بیتاب شده، ماهی بی آب شده               آب حیات من تویی چشمه ی خون خضاب من

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:1 توسط وحید حیدری |

این بی وفایی نیست؟ خودتان بگویید. آهای با توام زین الدین. این بی وفایی نیست؟ که قدر نگاه کردن به عکس دخترت برای زمین و اهلش وقت نگذاری. با تو ام همت با تو ام حاج حسین عزیز با تو ام مهدی خودتان بگویید. رسمش این است که پرواز کنی و نیم نگاهی هم به این نسل زمین گیر نیندازی؟ چه شد پس آن داستان هایی که از شما تعریف می کردند؟ آهای همت مگر همین تو نبودی که یک لیوان آب نمی خوردی وقتی بچه هایت توی خط تشنه بودند؟ آهای حسن باقری مگر تو در اهواز دریچه ی کولر اتاقت را نبستی و گفتی: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند. چه شد پس؟ بچه هایت توی خط از من بیچاره ی گیر افتاده در این عصر لعنتی تشنه تر بودند همت یا جرعه ای که از دست امام حسین نوشیدی غیر قابل تعارف تر از آب بود؟ حسن آقا آن گرمای آفتاب خط مقدم داغ تر از این آتشی بود که به جانم انداخته ای و رفته ای؟ خیلی نامردی حاج حسن، خیلی نامردید همه ی تان. بخندید. حق دارید. قهقهه ی مستانه بزنید حقتان است. رزقِ عند ربی نوش جانتان. شما را چه کار به ما بی چاره ها؟ خوش باشید. ولی به مادرتان حضرت زهرا خواهم گفت که این نوکرهایت ما را میان یک باتلاق ول کردند و خودشان پریدند. اصلا ما به درک. فکر غربت علی را نکردید؟ سید علی را می گویم. با انصاف ها همه ی تان باهم که رفتید نگفتید که این سید تنها می شود، شیعه های علی ، این علی هم که کارش به چاه و گریه های شبانه کشید، این علی هم که تنها شد در میان این جمع علی نشناس. نمی بینیدش که هر روز شکسته تر می شود؟ لااقل یکی تان می ماند مثلا همت تو می ماندی که اینقدر آقامان غریب نباشد که خدای نکرده ریسمان بر گردنش نیندازند مثل جدش . . .

همت

خلاصه در میان خنده هایتان، یا آن موقع هایی که روبروی اباالفضل دو زانو نشته اید یا آن موقع هایی که فرصتی دست می دهد که دست امام حسین را ببوسید یک اسمی هم از ما ببرید، بگویید فلانی رویش نمی شد به خودتان بگوید، ولی دلش خیلی تنگ شماست تنگ کربلایتان تنگ یک نیم نگاهتان تنگ اخم کردنتان، به آقا بگویید که فقط رو از ما برنگرداند، حاج حسین اصلا شما برو جلو آقا شما رو حتما خیلی دوست دارد، مثل آقا هم که بدنت . . .

راستی اگر یک وقتی مادرمان داشت از حوالی شما رد می شد، اول مواظب باشید که زمین نخورد، سنگی چیزی زیر پایش نلغزد بعد هم اگر شد یک تبرکی از چادرش برای ما بفرستید. همین ما را بس است . . .

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:58 توسط وحید حیدری |

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونهء او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مَشکِ سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

□□□

وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

شعر از سید حمید رضا برقعی عزیز است

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:16 توسط وحید حیدری |

همیشه ذهنم در گیر این معنا بوده که اگرخدا واقعا علیم بذات الصدوره که هست و اگر اون نیت ذات الصدوری ملاکشه؛ من باید چه خاکی به سرم بریزم. یعنی همیشه نگاه خدا به نیت آخر آخر منه. و با این وصف وقتی به عمرم از اول تا الان نگاه می کنم می بینم که حتی یک کار هم واسه خدا نکردم و تازه این در مورد اون کارهاییه که به زعم خودم نیت خدایی داشتم برا انجامش و الا ما بقی که . . .

 

پیامبر اکرم می فرمایند که:

من طلب مرضاة الناس بما یسخط اللّه کان حامده من الناس ذاماً و من آثر طاعة اللّه بغضب الناس کفاه اللّه عداوة کل عدو و حسد کل حاسد و بغی کل باغ و کان اللّه عزّ و جلّ له ناصراً و ظهیراً

 هر کس به دنبال رضایت و خشنودی مردم باشد به چیزی که خدا را به خشم آورد به جای ستایش مردم نکوهش آنان نصیبش می‏شود و هرکه طاعت خدا را بر خشم مردم ترجیح دهد خداوند او را از دشمنی هر دشمنی و حسادت هر حسودی و تجاوز هر تجاوزگری نگه می‏دارد و خدای عزّ و جلّ یاور و پشتیبان او باشد

 

و یا مثلا امام حسین می فرمایند که:

من طلب رضی الناس بسخط الله وکله الله إلی الناس

کسی که به دنبال رضایت و خوشنودی مردم باشد به چیزی موجب خشم و غضب خداوند است، خداوند او را به مردم وا می گذارد

 

و من همیشه ترسم ازاینه که تو سینه ام نیتی غیر خدایی باشه که به واسطه اش مشمول چنین قوانینی از جانب خدا بشم و وقتی بفهمم این داستان رو که . . .

یا علیما بذات الصدور

اشف صدری

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:43 توسط وحید حیدری |

نه اینکه بخوام خودم رو بچسبونم به خطبه همام ولی جدا این چند روزه که برگشتم تو شهر قاطی کردم:

فرازی از خطبه ۱۹۳ نهج البلاغه

می فرماید: قد خوف بَرَاهُمُ الخوفُ بَریَ القِداح، خوفی که از عاقبت کارشان دارند این ها را کاملاً لاغر کرده است، مثل لاغر کردنی که با قداح می کنیم، چه طور تیر را برای این که کارگر بیفتد باید بتراشند، مثل این که این ها را هم یکی می تراشد روز به روز لاغرتر می شوند. ینظر الیهم الناظر فیحسبهم المرضی، هر که به این ها نگاه می کند، فکر می کند بیمار هستند و ما بالقوم من مرض، با این که مریضی ندارند. بعد می فرماید: و یقول لقد خولطوا، ناظر که به این ها نگاه می کند می گوید این ها قاطی کرده اند، حواسشان نیست، پریشان هستند. بعد می فرماید: و لقد خالطهم امر عظیم، یک کار عظیمی این ها را پریشان کرده است و دلشان این جا نیست، یک امر عظیم و حضرت آن امر عظیم را توضیح می دهند: لا یرضون من اعمالهم القلیل، هر چه کار می کنند به نظرشان کم می آید وبنابراین رضایت ندارند و لا یستکثرون الکثیر، کارهای زیاد هم برایشان اصلاً کثرت ندارد. فهم لانفسِهم مُتهمون، همیشه به خودشان تهمت می زنند و از اعمال خودشان هم ترس دارند و هر وقت کسی این ها را تعریف می کند، ترسشان می گیرد که تعریف باعث عجبشان شود و باز حالشان خراب شود لذا تا تعریفشان می کنید، در دلشان حال بدی پیش می آید، و آن وقت این طور می گویند: انا اعلم بنفسی من غیری، من خودم را بهتر از این که می گویند می شناسم، و ربی اعلم بی من نفسی، و خدا مرا بیشتر از من می شناسد، اللهم لا توأخذنی بما یقولون، خدایا مرا به خاطر حرف هایی که این ها می گویند مؤاخذه نکن.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:27 توسط وحید حیدری |

اللهم رب شهر رمضان

قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

افضل الاعمال فی هذا الشهر الورع عن محارم الله

ترک گناه ترک گناه ترک گناه

یا غیاث المستغیثین کمک

یا من لا یکلف نفسا الا وسعها کمک بابا دارم له میشم

ظهرها نماز جماعت به امامت آقا تو بیت رهبری برقراره.

از ساعت 1 نصفه شب هم مسجد شهدا حاج مهدی مناجات منظومه و حاج ماشاءالله افتتاح و ابوحمزه

حاج آقای بکایی هم نصفه شب ها مسجد امام حسین ابوحمزه می خونن.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:23 توسط وحید حیدری |

تذكر: بسم اللهِ اين داستان به دلایلی در آخر آن قرار دارد.

  
 

اپيزود اول: روز تاكسي

تاكسي كه چه عرض كنم، يك رنوي مدل 57 كه رويش خط نارنجـي كشيده اند. من عقب اين رنو سمـت پنجره نشسته ام. اين آقايي هم كه بغل دست من نشسته هرچه مي گذرد روي صندلي پهن تر مي شود. در اين وانفسا راديوي نيمه جاني كه روشن است از دهانش مي پرد كه ستادهاي استهلال ماه رمضان در حال تشكيل هستند.

همين كافي است كه راننده يك دفعه از كوره در برود، چنان بلند صحبت مي كند که ماشين هاي بغلي هم از فرمايشات استاد استفاده مي كنند. «باز شروع شد، آقا اينا اصلا مي خوان از قصد، روزه هاي ملت رو خراب كنن، ديدن ماه كه كاري نداره حالا هر چقدر هم باريك باشه! الان تو كشور خارج از قبل تو تقويم هاشون مي نويسن كه كي اول ماهه» بغل دستي من تكاني به خود مي دهد و غرولند كنان مي گويد «آقا اصلا ما ملت تو سري خوري هستيم. حقمونه آقا».

راننده موج راديو را عوض مي كند و من در فكر اين هستم كه تشكيل ستاد استهلال معناي ديگري هم دارد، اينكه ماه رمضان نزديك است. همان ماهي كه شب قدر در آن است. شب قدر . . .

 

 

 


 

اپيزود دوم: شب قدر سال گذشته يكي از مساجد تهران

نشسته ام و زار مي زنم، خب وقتي اين همه آدم دور و برت گريه مي كنند تو هم گريه ات مي گيرد ديگر، بالاخره جوگيري است و . . .

هزار تا قول و قرار مي گذارم با خدا. عهد مي كنم كه ديگر سراغ گناه نروم، دروغ تعطيل، غيبت اصلا، تمسخر عمرا، خلاصه اينكه خدايا من پايه ام براي اينكه بشوم هماني كه تو مي خواهي . . .

 


 

اپيزود سوم: شب خانه

از صبح اعصابم خرد است خسته شده ام از اين همه قول و قرارهاي عمل نشده، تلويزيون روشن است و آقايي دارد صحبت مي كند در مورد اينكه ترك گناه فقط يك راه دارد. دارم فكر مي كنم به شب قدر سال گذشته.

شده بودم هماني كه او مي خواست. يك هفته اي هم اوضاع خيلي خوب بود، نماز صبح ها برقرار، موسيقي هاي مورد دار غلاف، نگاه به نامحرم تعطيل، خلاصه همه چيز خوب پيش مي رفت تا اينكه . . .

تا اينكه ديگر نتوانستم، وا دادم، كم آوردم، كم كم دوباره شروع شد، همان آش و همان كاسه. اوايل خجالت مي كشيدم توی چشم هاي خدا نگاه كنم، ولي بعدا حرفه اي شدم تا رسیدم به الآن كه ديگر در چشم هاي خدا زل مي زنم و خلاف حرفش عمل مي كنم.

مي روم سر يخچال تا آب سردي بنوشم، مرد داخل تلويزيون مي گويد: «براي ترك گناه قول و قرار و نذر و اين جور چيزها فايده اي ندارد» گوش هايم تيز مي شود «ترك گناه فقط اراده مي خواهد بايد اراده كني تصميم بگيري يك بسم الله بگويي و شروع كني و حواست باشد كه بر اراده ات باقي بماني»

آب سرد را مي نوشم، در اين گرما آب سرد خيلي مي چسبد، ديگر فكرم مشغول نيست، ناراحت هم نيستم، من اراده كرده ام كه گناه نكنم، پس گناه نمي كنم، 50-40 روزي هم تا سررسيد قول هاي پارسال باقي مانده و هنوز وقت دارم پس:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:30 توسط وحید حیدری |

در روزهاي گذشته برخي رسانه هاي بي نام و نشان با بيان مطالبي اظهار داشتند که حماس، گروهي ناصبي و دشمن اهل بيت است. آنچه در ادامه مي خوانيد، کنکاشي در مذهب و عقايد مردم فلسطين به خصوص اهالي نوار غزه است.

. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:34 توسط وحید حیدری |

به نقل از منابع موثق، کوچه ی بنی هاشم (همان کوچه ای که مادرمان روزی داشت از آنجا می گذشت و . . .) در حال بازسازی است. البته نه در مکان قبلی، کمی دورتر در فلسطین، و در آنجا چه محسن هایی که کشته نمی شوند، چه مادرانی که هتک حرمت نمی شوند. این یادگاری را که روی سینه این کودک می بینی جای گلوله است تو بخوان میخ در، خدا را چه دیدی شاید نامش هم محسن باشد. و آن یکی نشسته است با قیافه ای حق به جانب داغ داغ، داغ تر از علی داغ تر از علی که ۲۵ سال در کنار ربایندگان حقش سکوت کرد، سکوت کرد که هیچ کمکشان کرد، کمکشان کرد که هیچ حفظشان کرد. نشسته است و اصرار دارد نامی ببرد و لعنی بفرستد اصرار دارد که همه چیز را باید گفت، وحدت کدام است؟ حقیقت چه می شود؟ ولی بی شک اوست که حقیقت را نمی بیند، اوست که نمی بیند اسلاف همویی که او همه ی دغدغه اش لعن آنهاست همه دغدغه اش داد زدن نام آنهاست، امروز در فلسطین فاطمه ها را سیلی می زنند و تازیانه، محسن ها را می کشند و علی ها را به اسارت می برند. کور است و نمی بیند که فدک امروز فلسطین است، چشمش گره خورده به آن تکه زمین بی ارزشی که در گوشه حجاز افتاده.

اگر بگویم شاید در پول این گلوله شریک باشی که ناراحت نمی شوی؟ اصلا ناراحت شو مهم نیست. کوکاکولای خنکت را بخور آرام می شوی. نگران نباش پولت میرود در جیب اسراییل. راستی گوشی نوکیایت زنگ می زند. با یک نسکافه اصل نستله چطوری؟ شب برای شام فانتا بگیرم؟ فقط بگو با پولی که می دهی چه گلوله ای بخرد این اسراییل دوست داشتنی! خب بگو بالاخره سهم داری در این گلوله! اصلا خودت بگو، سرباز اسراییلی به چه کسی شلیک کند این گلوله را؟ به یک بچه ی ۳ ساله چطور است؟ یا میخواهی مادرش را بزند؟

معذرت میخوام، دیگه نمی تونم ادامه اش بدم. باقیش با خودتون.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:2 توسط وحید حیدری |

آنها فکر نمی کردند یا باور نمی کردند خدای علی زنده باشد، همان خدایی که در همین روز دیوار خانه اش را شکافت تا تجلی خود را به جهانیان بنمایاند. در سالگرد آن واقعه بی نظیر بار دیگر مانند همیشه متجلی شد این بار در لبنان و در فریادهای فرزند علی سیدحسن و به خودش قسم وعده اش حق است که:

 

سید حسن

يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 3:17 توسط وحید حیدری |